می خوام در مورد مطلبی بنویسم که هم مخالف داره هم موافق ولی لطفا عزیزان "تهرونی" بهشون بر نخوره. اگه تهرانی بودن به محل تولده، مامان منم تهرانیه، پدرم هم سالها تهران بوده و حتی چند سالی هم حسابدار یه شرکت دولتی تو دوره قبل از انقلاب بوده. خودم هم که بیشتر خاطرات بچگیم برمی گرده به کوچه پس کوچه های امامزاده حسن و صحن مطهرش و شیطنت و بازی با پسرخاله های وروجک و پسردایی خدابیامرزم. البته من با افتخار سرمو می گیرم بالا و میگم بچه شهرستانم: قزوین.
بچه شهرستان هستی؟!!
حدودا چهار ماه پیش بود که واسه شرکت تو یه کارگاه اومدم تهران. چون از قزوین میومدم و کارمند هم هستم کمی با تأخیر وارد شدم. تو زمان استراحت وسط کارگاه، یه دخترخانمی اومد طرفم و چند تا سوال روانشناسی ازم پرسید. بحث کشیده شد به تاخیر من و گفتم چون ساکن تهران نیستم و باید از محل کارم پاس بگیرم کمی دیر می رسم. یهو لحن اون خانوم عوض شد و با یه تبختر ویژه تهرونی گفت: تو بچه شهرستانی؟ گفتم بله، گفت: آخه اصلا بهت نمیاد
پرسیدم یعنی چی نمیاد؟ گفت: با کلاس تر از این هستی که بچه شهرستان باشی!!! یه کم عصبانی شدم ولی سعی کردم بالغ درونم رو بیارم وسط، گفتم کلاس آدما به محل تولدشون ربط نداره به فکری که توی کله شون دارن بر می گرده. قبل از اینکه بتونه چیز دیگه ای بگه ادامه دادم: تن آدمی شریف است به جان آدمیت. و بعد هم زدم تو خط عرفان و کمی هم مذهب و شعر و چندتا جمله سنگین تحویلش دادم که اون خانوم خوشبختانه اصلا تو اون فازها نبود و شانس آوردم که نبود وگرنه منو لوله می کرد چون من فقط داشتم نقل قول می کردم.![]()
ورژن های جدید افه گذاشتن:![]()
بازهم تو یه کلاس درسی، یکی از همکلاسیها ازم پرسید بچه کدوم محلی؟ من گفتم بچه تهران نیستم قزوینی ام. ایشون با نگاهی که احساس باکتری بودن رو به آدم می داد گفت وای نمی دونی من چقدر دوست داشتم به جای این تهران بزرگ و پر از امکانات و شلوغ، تو یه شهر خیلی کوچیک و ارزون و خلوت و بی دردسر مثل قزوین شما زندگی می کردم! گفتم عزیزم قزوین که شهر خیلی کوچیک نیست، متوسطه و بعدهم اصلا خلوت نیست که شما فکر کنی زندگی توش راحت باشه. به علاوه گرونی تو قزوین بالاست فقط چون نزدیک تهرانه. گفت نه، یه چی میگی، تهرااااااااااااااان اصلا" یه چیز دیگه است! گفتم از چه نظر؟ گفت از همه نظر! پرسیدم پس چرا میخوای تو یه شهر کوچیک که ازهیچ نظر مثل تهران نمیشه زندگی کنی؟ یه کم من و من کرد و گفت یعنی منظورم این بود قزوینم شهر خوبیه فکر نکنید چون شهرستانه بده یا اینکه شما چون تهرانی نیستی و از شرایط تهران خبر نداری فکر کنی اینجا آش دهن سوزیه!
در حالیکه داشت رو سرم چغندر سبز می شد گفتم چرا فکر کردین من همچین فکری دارم؟ من تهرانی نیستم ولی از شرایطش خبر دارم چون تمام اقوام مادریم بچه تهرانن و به خصوص چون مادربزرگم پیره و احتیاج به مراقبت مامانم داره ما سالهاست که یه پامون اینجاس و یه پامون قزوین. دوباره با همون حالت گفت وای چه خوبه آدم تو شهر غریب مکان داشته باشه! گفتم عزیزم من که اینجا غریب نیستم. خیلی تند و محکم گفت شناسنامه ات که متولد تهران نیست، هست؟!! این بار نوبت من بود که طوری نگاش کنم که احساس باکتری بودن بهش دست بده و البته دیگه با همچین آدمی که افکارش دچار یبوست مقاوم به درمان بود بحث نکردم.
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بماند در درد خودپرستی.
و اما بعد...
کلا" این سوال سالهاست داره تو ذهنم وول می خوره که مگه محل تولد چه چیزی به آدم اضافه می کنه که باید به خاطرش پز داد؟ قزوین تا تهران یک ساعت و نیم بیشتر راه نیست و من اغلب به این فکر می کنم که یک ساعت و نیم تفاوت جغرافیایی چه تأثیری می تونه در شخصیت آدم به وجود بیاره که واسش افه گذاشت؟ چه بلایی سر ارزشهای انسانی ما اومده که باعث شده لهجه ای که نشون اصالت آدمهاس دستمایه تمسخر کردن و جوک ساختن بشه؟ چقدر ما باید ضعیف باشیم که از اسم محل تولدمون قدرت بگیریم؟ و جالب اینکه اکثریت قریب به اتفاق بچه های تهرون، اصلا تهرانی نیستن، مهاجرن. یعنی فقط مونتاژ تهرانن.
البته من تهرانی هایی رو هم دیده ام که در عین توانگری و داشتن پرستیژ اجتماعی و فرهنگی بسیار بالا، خیلی هم متواضعن. آدم از بودن در حضورشون حظ می کنه و انرژی مثبت می گیره. به وضوح میشه دید هر کی که از نظر تحصیلات و جایگاه اجتماعی و خانوادگی و فرهنگی پایین تری برخورداره بیشتر از این حرفها می زنه.
اگه همین بچه هایی که غیر از شناسنامه های صادره از تهران شون چیز دیگه ای واسه بالیدن در چنته ندارن یه کم از اصالتها و فرهنگ غنی ایرانی که مربوط به آبا و اجدادشون هست خبر داشته باشن سرشون رو می گیرن بالا و می گن: بچه تهرانم ولی اصالت مون بر می گرده به فلان شهر. پس بیاییم به بچه هامون یاد بدیم کی بودن و کی هستن. بهشون یاد بدیم تهران و شهرستان نداره مهم انسان بودنه، بیاییم عیب ها و خوبی های کشور و شهر خودمون رو بدون تعصب ببینیم تا بتونیم عیب ها رو برطرف کنیم و خوبی ها رو بیشتر .
اینم واسه عوض شدن جوّ :
تهرانیه تو حموم عمومی هی به بغل دستیش می گفته اینو بده، اونو بده، این کار رو بکن، این کارو نکن و... بغل دستیش میگه آقا شما بچه تهرانی؟ تهرانیه با ذوق تمام میگه: آره از لهجه شیرینم فهمیدی؟ میگه نه داداش، از تنبلی ات و از روی زیادت و ادعای الکی ات!![]()
برچسب:
نویسنده: sepehr