خرید بک لینک

از دیروز که بیست روز از پاییز و مهر میگذره تازه بوی پاییز میاد

بدم میاد از این بو ... از این حس و حال پاییزی از این هوای خنک ...

بدم میاد از پاییز و غروباش ...

این روزا همش میشینم یه گوشه و اشکام گوله گوله میاد ...

دلتنگم بعد از ۷ سال هنوز بوی پاییز ازارم میده ...

هنوز با اومدن پاییز حس بدی بهم منتقل میشه ...

دلم میخواد درها و پنجره ها رو ببندم و بیرون نرم

بشینم تو خونه و هیچی از پاییز حس نکنم...

غروب امشب حس و حال بدی رو بهم منتقل کرد ...

خیلی بد کاش میتونستم توصیفش کنم ...

اون از یدونه داداشم که خدا ازم گرفتش

چقدر بهش وابسته بود چقدر هوای تک تکمون رو داشت ...

هنوز هم که هنوزه حسش میکنم

حس میکنم همش پیشمه ...

سه شنبه شب که توی خوابگاه بودم خیلی ترس برم داشته بود

امیرمم نبود که بهش اس بدم و اروم بگیرم تا خواب برم

اینقدر گریه کردم تا خوابم برد ترس توی وجودم بود

ولی نصفه های شب که از خواب بیدار شدم

حس کردم داداشم بالا سرم ایستاده

درست سنگینیه نگاهش رو حس میکردم ...

و همین بهم ارامش داد...

نمیدونم حکمتت چیه خدا جونم

اون از اینکه یدونه داداشم رو که تمام حامیمون بود

ازمون گرفتی ...

حالا هم که اینجور دلبسته امیر شدم و

مهرش رو اینجور تو دلم نشوندی ازم دورش کردی

اونم جوری که نه میتونم هر وقت خواستم زنگ بزنم یا

بهش اس بدم ...

خدایا خودت میدونی چقدر سخته خدایا اخه بهم بگو چرا

اینجور امتحانم میکنی ...

طاقت ندارم ...

لعنت به این هوا ... لعنت به این روزای تنهایی ...

لعنت به دلم که اینقدر بهونه میگیره ...

لعنت به پادگان و سربازی ...

لعنت به دوری ...

امیرم میدونی امشب دلم بد بهونه گیر شده و نق میزنه ...

خودت میدونی تنها کسی میتونست ارومش کنه تویی

نیستی امیرم ... خیلی سخته خیلی ...

امیرم نیستی که بهم بگی دنیا ... منم بگم جونم ...

اونوقت کلی قربون صدقم بری و برام حرف بزنی که

غصه هام رو فراموش کنم ...

دلتنگتم دلتنگت ...


برچسب: نویسنده: sepehr تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 20:51

صفحه بندی