خرید بک لینک

امروز پنج شنبه هست و من دیشب ۸-۹ ساعتی خوابیدم.صبحی همکارم می گفت چشام خیلی پف داره انگار گریه کردی.منم فقط لبخند زدم هیچی نگفتم.چی می تونستم بگم؟!
نمی دونم ، نه دقیقا می دونم از شنبه که اونجوری یه بدبختی بزرگ و غیرقابل انتظار از سرمون گذشت باز به هم ریختم خیلی سعی کردم به شدت گذشته نشه لااقل نه تا حدی که بازم بریم دکتر.سوختم و دم نزدم.تحمل کردم ولی واقعا به سختی...

از طرف دیگه یه کار سفارشی دارم که تا فردا باید تموم بشه.تا ظهر فردا.و من کار رو تاجایی نرسوندم که بگم حتما و به راحتی تا اون وقت تموم میشه.باید شب رو به سختی کار کنم و خدا بهم رحم کنه و کمکم کنه تا تموم بشه اونم سر وقت و بدقول نشم.

این کار تو این موقعیت روحی بدترین کاری بود که داشتم.اگه از قبل قولشو نداده بودم اصلا قبول نمی کردم ولی خوب طرف مقابل از کجا می تونست همون شنبه ای که قراره کار رو بهم بده یه بلای آسمونی!!!قراره سرم نازل بشه و باهاش رودرواسی هم داشتم نتونستم هیچی بهش بگم.

اگه این کار روبه خوبی بتونم تحویل بدم وضع روحیم یه کم بهتر میشه

صبح از خونه بیرون اومدم کنار خیابون که منتظر تاکسی بودم یه لحظه احساس کردم حالم بد شد .یه لحظه هنگ کردم اصلا نمی دونستم باید چکار کنم.هیچی یادم نمی اومد فقط می خواستم برم ...

بعد از چند دققیه که همین جوری وایستاده بودم برگشتم خونه.می خواستم زنگ بزنم و بگم که امروز سر کار نمیرم.ولی وقتی یه چند دقیقه ای گذشت و یه کم به خودم اومدم فکر کردم چی می تونم بگم.بگم دلیل نیومدنم چیه.

دروغ که نمی تونستم بگم راستشو هم نمی خواستم بگم.سر کار هیشکی نمی دونه من پانیکی هستم حتی صمیمی ترین دوستم.همیشه به نحوی وقتی تو اون حالت بودم به تنهایی پناه بردم تا کسی نفهمه.

خلاصه مجبور شدم برم...

روز خیلی سختی بود از یه طرف کارم سنگین بود از طرف دیگه حالم چندان خوب نبود .با اینکه پنج شنبه و آخر هفته بود کارمون زیاد بود...

امروز یه اس ام اس واسم اومد خیلی خوشم اومد انگار که خدا واسم یه نشونه فرستاده بوده ...

از شیخ بهایی پرسدند :خیلی سخت می گذرد چه باید کرد؟شیخ گفت خودت که می گویی سخت می گذرد ، سخت که نمی ماند !پس خدا را شکر که می گذرد و نمی ماند.

با خودم فکر می کنم مال من واقعا می گذره یا مونده و داره راکد میشه و بعد بوی گندش همه ی زندگیمو بر می داره؟!

خیلی خوابم میاد.از صبح خوابم میاد.دوست دارم یه خواب حسابی بکنم.چند ساعتش مهم نیست فقط بعد از اون بیداری دیگه کسل و خواب آلود نباشم.

صبح داشتم فکر می کردم بیماری اعصاب و روحی بدترین بیماری هاست چون عصب تو بدن حرکت می کنه و وقتی بیمار باشه همه جا رو به بیماری می کشه...


برچسب: نویسنده: sepehr تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 20:39

صفحه بندی